X
تبلیغات
قمی ها - تصویر صحن خالی و باران نگفتنی است(1)

قمی ها

... بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

از سال 75 که به اتفاق دوستان، هیئت آل­یاسین(ع) را راه انداختیم، خداوند متعال توفیق داده همه ساله در ایام شهادت حضرت امام صادق(ع) به پابوسی آقا علی بن موسی الرضا(ع) مشرف شویم.(2) گر چه یکی دو سال خللی به این سفرها وارد شد ولی بحمدالله قطع نشد.

سال دوم یا سوم بود که به مشهد رفته بودیم. من و دوست عزیزم ستار دهدشتی مسئولیت تدارکات و پخت و پز را به عهده داشتیم. گر چه آشپزهای خوبی نبودیم ولی بین جمع ما بودند کسانی که به این حرفه آشنایی داشتند و ما را یاری می­کردند. یک شب بعد از سرو غذا و شستن ظرف­ها، به اتفاق سیدمهدی میرداماد و یکی دو تا از رفقا تصمیم گرفتیم به زیارت برویم.

زمستان بود و دل هوا هم پُر. هم زمان با حرکت ما به سمت حرم، آسمان هم آرام آرام شروع به عقده گشایی کرد و نم نم باران صورتمان را نوازش می­داد. وارد صحن سقاخانه شدیم. به خاطر سردی هوا و بارانی که می­بارید، صحن بسیار خلوت بود و تک و توکی زائر گه­گاه از این سوی صحن بدو بدو به سمت دیگر می­دویدند تا خیس نشوند. شروع کردیم به قدم زدن در اطراف صحن. شب جمعه بود. درست مقابل پنجره­ی فولاد حجره­ای بود که داخلش جوانی نشسته بود با یک سماور بزرگ که در کنارش قل قل می­کرد و چند دست استکان و نعلبکی که رو به رویش چیده بود. از مقابل حجره گذشتیم ولی یک دفعه چیزی به ذهنم خطور کرد! برگشتم و به آن جوان گفتم: «آقا! ما مهمان امام رضاییم، خیلی دوست داریم که یک بار غذای حرم قسمتمان بشود ولی هنوز این اتفاق نیفتاده، شما لطف می­کنی ما را یک استکان چای امام رضا مهمان کنی؟!» جوان با ادبی مثال زدنی از جا برخاست و با عزت و احترام زایدالوصفی ما را به داخل دعوت کرد. ابتدا یک سینی چای ریخت و جلوی ما گذاشت و سر صحبت را باز کرد که از کجا هستید و از این حرف­ها. بعد از خوردن چای گرم که در آن سردی هوا چونان خونی تازه در رگ­های ما می­دوید، رو به پنجره­ی فولاد نشستیم و از سیدمهدی خواستیم برای­مان یک زیارتنامه بخواند. آن روزها هنوز کسی سید مهدی میرداماد را نمی­شناخت و هنوز این قدر معروف نشده بود. سید با صدای گرمش حالی به جمع کوچک چهار پنج نفره­مان داد.

بعد از زیارت از جوان (که متاسفانه نامش را نپرسیدیم) خواستیم که برایمان از خودش بگوید و از آن حجره و بساط چای و ...

با لهجه­ی شیرین مشهدی لب به سخن گشود و هر از گاهی چشمه چشمش ما را به نم اشکی مهمان می­کرد. از آقا گفت و از کرامت­هایش و از بزرگواری­هایی که به چشم خودش دیده بود. گفت: «این جا شب­های جمعه پاتوق همه­ی مداحان مشهد و مداحان معروفی است که از سراسر کشور به مشهد مشرف می­شوند. می­آیند اینجا چند دقیقه­ای در مدح آقا می­خوانند و چایی می­خورند و می­روند.» و از ما خواست اگر شب جمعه­ای به مشهد گذارمان افتاد حتماً به او سری بزنیم.(3)

جوان برای­مان از خودش گفت و از عنایتی که حضرت در زندگی­اش کرده و علی­رغم حادثه­ای که برایش پیش آمده و پزشکان بچه­دار شدنش را محال می­دانسته­اند، از عنایت امام رضا(ع)، خداوند سه فرزند به او عطا کرده بود. می­گفت بعد از آن واقعه، پزشک معالجش دیگر یکی از پایه­های ثابت این حجره در شب­های جمعه است. از شب جمعه­ای گفت که مصادف با شب ولادت حضرت جوادالائمه(ع) بوده و به چشم خودش دیده که از اذان مغرب تا اذان صبح حضرت 14 نفر از مریض­هایی را که به پنجره فولاد دخیل بسته بوده­اند، شفا داده است.

اما داستانی هم از خودش گفت که برای نقل در این پست انتخاب کرده­ام.

جوان گفت: «در زمانی که تازه جنگ تحمیلی تمام شده بود و هنوز ارتباط زیارتی بین ایران و عراق برقرار نبود، یک شب در همین حجره رو به گنبد حضرت از وجود مقدسش خواستم زیارت اعتاب مقدسه و حرم­های مطهر اهل بیت را یکجا نصیبم کند. خواسته­ی بزرگی بود و آن زمان محال می­نمود. ناگفته نماند من جدای شغل اصلی­ام، آشپزی هم می­کنم. یک روز دوستی به سراغم آمد و گفت فلانی! یک کاروان از آذربایجان شوروی به مشهد آمده­اند و می­خواهند از راه زمینی به مکه بروند، آشپز ندارند. حاضری همراهشان بروی؟ گفتم نیکی و پرسش؟! حتماً حاضرم. خلاصه شال و کلاه کردم و به همراه این کاروان که یک اتوبوس بودند، حرکت کردیم. از مشهد به مرز بازرگان رفتیم و از راه ترکیه به سوریه وارد شدیم. حرم­های مطهر حضرت زینب و حضرت رقیه (سلام الله علیهما) را زیارت کردیم. از آنجا و از طریق اردن به عراق رفتیم. سامرا، کاظمین، کربلا، نجف و کوفه را زیارت کردیم و از راه کویت به کشور عربستان رسیدیم. ایام حج تمتمع بود. مدینه منوره را زیارت کرده و به مکه مکرمه مشرف شدیم. اعمال حج تمتمع را به جای آورده و مجدّداً از همان راهی که رفته بودیم برگشتیم. یعنی بعد از حج بار دیگر به مدینه منور مشرف شدیم و بعد از زیارت مجدّد حضرت رسول(ص) و اهل بیت بزرگوارش در بقیع، راهی عراق و عتبات عالیات شدیم. بعد از زیارت عتبات، به سوریه رفته و به زیارت دوباره ی حضرت زینب و حضرت رقیه نائل گشتیم. از آنجا و از طریق ترکیه وارد مرز بازرگان شدیم. آنجا من از کاروان جدا شدم. آنها به آذربایجان شوروی رفتند و من به پایبوسی آقا علی بن موسی الرضا(ع) شرفیاب گشتم. اینچنین بود که آرزوی محال من به مدد آقا و مولایم جامه­ی عمل به خود پوشید.»

او می­گفت و ما نرم نرمک طعم شور اشک­هایمان را بر روی گونه­هایمان احساس می­کردیم. شب دراز بیدلی به نیمه رسیده بود و ممکن بود همراهان نگران شوند. صورت جوان را بوسیدیم و با التماس دعای فراوان، راهی منزل شدیم. در حالی که سبکبال از عنایت ویژه­ی حضرت رضا(ع) و با لبخند رضایتمندی از حرم خارج می­شدیم، با خودم می­اندیشیدم که مگر نه این است که دنیا و آخرت به دست این بزرگواران است، پس چرا از ایشان، خودشان را نخواهیم؟! بزرگ تر از این آرزویی هست؟!

یا علی ابن موسی الرضّا

 

1.        وامی از شاعر جوان شهرم؛ سیدحمید برقعی که در وصف بانوی بزگوار ولی نعمت­مان؛ حضرت معصومه(س) سروده است.

2.        از این سفرها، خاطرات شیرین زیادی در ذهن دارم، ای کاش یک روز همت کنم و آن­ها را برای یادگاری دل خودم هم که شده، به رشته­ی تحریر در آورم.

3.        گر چه سال های بعد به دلیل ساخت و سازهایی که در صحن سقاخانه روی داد، دیگر نشد به آن حجره سری بزنیم و امسال هم که حضورمان در مشهد مصادف با شب جمعه بود، دیگر حجره را باز ندیدیم، نمی دانم برنامه را تعطیل کرده اند، یا مکانش را عوض کرده اند!

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 22:41  توسط بچه قمی  |